پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - نظريه سياسى اصالة المعنى - فیاض ابراهیم
نظريه سياسى اصالة المعنى
فیاض ابراهیم
١. نظريه سياسى اصالة المعنى، بر اساس »ولايت« بنا مىشود. ولايت داراى دو حيثيت معنايى است: دوستى و سرپرستى كه در معناى استعارى قرب جمع مىشود؛ يعنى معناى اصلى ولايت نوعى تعامل دو طرفه و بيشتر است كه به نزديكى مىانجامد؛ اين نزديكى در دوستى و سرپرستى تجلى مىيابد. از بعد معرفتى نيز يك بعد عام دارد و آن ولايت يكى بر ديگرى، در معناى آن است، پس ولايت را مىتوان در يك بعد معرفتى، يعنى دلالت و در بعد كنشى، دوستى و سرپرستى و در بعد هدفى و نتيجهاى، قرب و نزديكى است.
٢. ولايت نوعى تعامل دو سويه معنايى است كه شايد بتوان از آن به عنوان امرى ميان ذهنى يا ميان ذهنيتى در بعد معرفتشناسى نام برد كه بر اساس احساس و دوستى شكل مىگيرد و نتيجه آن در سطح فردى و اجتماعى، نوعى نزديكى و قرب است، پس اگر مبناى سياسى واقع شود، به نوعى ساختار قدرتى و اقتدارى اطلاق مىشود كه بر اساس مشاركت عمومى افراد جامعه در سطح عام (به علت ميان ذهنيتى آن، همراه با احساس دوستى و محبت شكل مىگيرد و موجب انسجام اجتماعى (ملى و فراملى) خواهد شد.
٣. ولايت »دولت عشق« را در پى دارد كه هم دولت است، چون سرپرستى نيز در آن گنجانده شده است و هم دوستى و محبت است، چون بعد دوم معنايى آن را تشكيل مىدهد و هم مشاركت عمومى را ايجاد خواهد كرد، چون بين الاذهانى است و هم جامعه را در سطح كلان و خرد منسجم خواهد كرد. فضاى ايجاد شده در اثر ولايت، فضاى جامعه فردى - اجتماعى است كه تضادهاى اجتماعى به كمترين حد خواهد رسيد و پارادوكسهاى موجود در جوامع امروز از بين خواهد رفت.
٤. تضادهاى موجود در جامعه امروز در باب دولت تبديل به حكومت مىشود و استبداد در دموكراسى راه مىيابد (استبداد اقليت) يا دولتهاى استبدادى كه بر اساس دموكراسى بر سر كار مىآيند؛ مثل هيتلر و بوش؛ به گونهاى كه متفكران ليبرال مسلك، دموكراسى را به رأى دادن به حكومت تعريف نمىكنند، بلكه آن را به نوعى رأى عدم اعتماد به دولت مىدانند (پوپر)؛ مثل ابطال پذيرى در نظريه معرفتى آن. پس اذعان مىكنند كه دموكراسى مقولهاى دم بريده، بى ادامه و ابتر است. اين همه بدين علت است كه مشاركت عمومى بدون محبت، خشونت جمعى و حكومتى را نتيجه خواهد داد.
٥. اين محبت، خشونتهاى دولت مدرن(چه سوسياليستى و چه ليبراليستى) را از بين خواهد برد و تضاد دولت - ملت نيز بر چيده خواهد شد، چون محبت به عنوان يك فرا ساختار عمل مىكند و تضادهاى واقعيت را بر مىدارد (تضاد موجود در ساختار لحظهاى وجود خواهد داشت كه فرا ساختارى نباشد و تضاد بين واقعيت، زمانى وجود خواهد داشت كه حقيقتى وجود نداشته باشد). چون دولت مدرن بر اساس ذهن بى احساس و سوژه بى قلب آفريده شده است و به همين دليل »تضادهاى بسيار بد درون جامعه«، مثل فاصله طبقاتى و »جنگهاى بسيار و عميق در برون جامعه«، به وجود آورده است.
٦. آنان كه به دنبال معادليابى براى دولت مدرن در اسلام بودهاند، به نظريه »خلافت اسلامى« رسيدهاند كه با »اجماع مسلمين« بر سر كار مىآيد و در آن تنها جانشينى مطرح است و اين مكانيسم خلافتى نيز سوژهاى است، چون بر اساس رايزنى ذهنى نخبگان شكل مىگيرد؛ بدون دخالت احساس و محبت، و بر اساس مصلحت، چون خود به خود بر اساس منافع فردى جمعى شكل خواهد گرفت كه نتيجه آن استبداد موروثى حكومتى خواهد بود؛ مانند آنچه در مرحله نخست در سقيفه رخ داد و سپس حكومت خلفاى راشدين به حكومت استبدادى معاويه و بنىاميه تبديل شد؛ ولى خلاقت امام على(ع) نه بر اساس شورا يا رايزنى، بلكه بر اساس هجوم مردم به او شكل گرفت كه امروزه از آن به پوپوليسم ياد مىشود و آن هم پس از كشتن خليفه سوم توسط همين مردم كه او نيز با شوراى مصلحتگرا روى كار آمده بود.
٧. آنچه در اين ميان، معادل يابى مىشود (بر اساس اصالة المعنى) »نظريه سياسى امامت« است كه در مقابل نظريه خلافت قرار دارد. امامت كه از ماده »ام« گرفته شده است، به معناى مادر است، پس در اين نظريه سياسى معناى محبت، به خوبى استشاق مىشود و باز هم فلسفه جمعى در كلمه امت تجلى مىيابد؛ به عبارت ديگر، امام نقش مادرى جامعه را به عهده دارد و امت به عنوان جامعه مادرى مىشود، پس فاصلهاى بين امام و امت به وجود مىآيد و هر يكى بر ديگرى دلالت مىكند، پس امام به دنبال محبت بخشيدن به جامعه و ايثار دوستى خود به جامعه است. (مثل پخش نان در نيمه شب بين فقراء با دست خود امام؛ نه به واسطه اصحاب و كارگزاران).
٨. دولت عشق با محبت ورزيدن مستقيم به جامعه و هموار سازى سختىها بر جان خود (مانند تناسب غذايى رهبر با فقيرترين افراد جامعه) پرورش مىيابد و به »دولت كريمه« تبديل مىشد؛ يعنى نه تنها به حكومت تبديل نخواهد شد، بلكه به دولت مدرن كه بر اساس لئامت و پستىهاى اخلاقى بنا مىشود(مثل تبليغات سياسى در غرب در مناظرههاى توهينآميز و ريا كارى سياسىو...) مبدل نمىشود، بلكه بر اساس كرامت انسانى بنا مىشود، پس فرد و جامعه در يك نظام هماهنگ، به سوى پيشرفت قدم بر مىدارند (و اعمر اللهم به بلادك و احى به عبادك).
٩. تضاد بين جامعه كه دولت نماينده آن است و افراد كه گروههاى متفاوت نماينده آن اند، از بين خواهد رفت و اين دو گانگى فرد و جامعه در نظام ولايتى امامتى به وجود نخواهد آمد. دو گانگىاى كه بحران اجتماعى جامعه مدرن را شكل داده است، چون اين دولت دولت عشق است؛ نه دولت عقل و سوژه، پس انسجام اجتماعى و بحران ساختارى جامعه مدرن از بين خواهد رفت. اين بحران ساختارى، ساختار نظريهاى علم جامعهشناسى را تشكيل مىدهد، پس نظريه سياسى امامت، به نوعى ساختار نظريهاى جديد نياز دارد كه بر اساس تصادف دو جامعه شكل نمىگيرد، بلكه بر اساس تعامل احساس فردى و جمعى شكل مىگيرد كه امروزه گاهى از آن به جماعت گرايى نام برده مىشود.
١٠.غرب با ژناه بردن به فلسفهها نسبى متفاوت توليدى خود سعى در فرار از مسايل مذكور داشته است و از همين جا سعى در از بين بردن خشونتهاى جامعه مدرن و دولت مدرن داشته است؛ ولى به دام نظريههاى ابتذالى احساسى افتاده است و دموكراسى اجتماعى و سياسى آن، ساختارهاى مبتذل اجتماعى و سياسى را رقم مىزند؛ مانند صاحب رأى شدن همجنس بازان و حكومت همجنس بازان در غرب اروپايى و صاحب رأى اول شدن بازيگران سينما و ورزش، پس از خشونت به ابتذال و از تعينهاى اجتماعى، به نسبيتهاى بيكران افتاده است كه موجب انحطاط اجتماعى دراز مدت خواهد شد.
١١. نظريه امامت و ولايت، براى فرار از »ابتذال جمعى« كه در جريان مردم گرايى و مشاركت عمومى به وجود مىآيد، به »دموكراسى خبرگى« روى آورده است. »دموكراسى نخبگى« كه در دموكراسى حزبى و خلافتى وجود دارد، در خود امام ريشه دارد؛ يعنى امام به عنوان مظهر روح جمعى جامعه و مولاى جامعه (نه حاكم بر جامعه) واقعيت را با حقيقت همراه مىسازد. آن هم بدون خشونت، بلكه با امامت، مهربانى و نصيحت.
١٢. دموكراسى خبرگى، بنابر افرادى مىگذارد كه آنها از مردم هستند و بر مصلحت جمعى و فردى افراد، ناظرند و براى تطابق فرد و جامعه مىكوشند و اين را با سعه صدر مديريتى انجام مىدهند، نه خشونت و اين را با ولايت و محبت انجام مىدهند؛ نه حكومت و اين را با هنجار انجام مىدهند؛ نه قانون، پس جامعه امامتى »جامعهاى هنجارى« است تا قانونى، پس جبرهاى اجتماعى موجود در جامعه مدرن در آن راهى ندارد كه فرد مجبور به ساختن فضاى خصوصى و انحرافى و... باشد.
١٣. »امامت« با »عدالت« همراه مىشود؛ اما نه فقط با عدالت جمعى، بلكه با عدالت فردى و جمعى، عدالت فردى از تقوا بر مىخيرد و عدالت جمعى از نظام دولتى امامتى، پس در واقع عدالت مقولهاى شامل و عام است كه فاصله فرد و جامعه را بر مىدارد و دومين اصل را پس از امامت تشكيل مىدهد و جامعه را به انسجام بيشتر و عدم فسادهاى فردى و اجتماعى سوق مىدهد و بحرانهاى فردى و جمعى را به اقل مىرساند و افسردگى اجتماعى يا خشونت جمعى را با برداشتن زمينهاى آنها از فضاى عمومى جامع حذف مىكند.
١٤. نظريه امامت در زمان غيبت به مقولهاى تبديل مىشود كه آن سراسر محبت است، پس اگر در حكومت بر فقاهت مطلق تكيه شود، حكومت خلافتى خشن و بى رحم خواهد شد، مثل حكومت طالبانى و خلافتى كه به نام حكومت اماراتى يا اميرى يا خليفهاى و اميرى مشهور است كه اوج آن در حكومت بنى اميه تجلى يافت؛ ولى لحظهاى كه فقاهت با ولايت عجين مىشود، نوعى نظام فقاهتى محبت محور كه با مصلحت عمومى جامعه همراه مىشود، به وجود خواهد آمد كه حتى مصلحت عمومى را بر احكام اوليه دين، مقدم مىدارد و خود اين مصلحت عمومى به نام احكام اوليه بر احكام اوليه دين حكومت خواهد كرد، پس امام بر امت دلالت مىكند و امت بر امام كه همان معناى عميق ولايت است و اين همان معناى اعتبار اجماع با حضور امام است كه در روششناسى شيعه آمده است، چون اول مشورت و شورا واقع مىشود؛ ولى تصميم گيرنده امام است (و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله).